ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه سن داره

Iliya story

1 ماهگی

ایلیا کوچولوی من اینجا 1 ماهگی شماست هنوز کوچولویی لباسات رو درآوردم تا ببرمت حمام وقتی میبردمت حمام می ترسیدی و منو سفت نگه می داشتی                      ...
7 خرداد 1390

20 روزگی

حدود 20 روزگیت بود محرم و برنامه های مخصوص به خودش خاله جونت اومد و گفت که می خواد تو رو ببره روضه ی حضرت علی اصغر(ع) خلاصه با تکه های پارچه سفید و سبز و سربند لباس سقایی برات درست کردیم و به مجلس رفتی خیلی هم بهت خوش گذشته بود انشا ا... علی اصغر (ع) نگهدارت باشه پسر کوچولوی من ...        ...
7 خرداد 1390

18 روزگی

وقتی که اومدیم خونه از بیمارستان دقیقا 10 روز از بودنت گذشته بود که مامان بیچاره مجبور بود از کوچولوش دور بمونه آخه دیگه دل دردش خیلی اذیتش می کرد همون کیسه صفرا که باعث شد تو از موعدت زودتر به دنیا بیای خلاصه مامان مجبور شد بره بیمارستان و تو روز پیش خاله گذاشتم شده بودی پسر خاله . خاله جونت خیلی ازت پرستاری کرد و مواظبت بود بابایی هم هر روز میومد بیمارستان تا برای تو شیر ببره . پسر گلم خیلی سخت بود 7 روز بدون تو وقتی که سینه هام درد می گرفت دلم می خواست تو پیشم بودی تا بهت شیر بدم بغلت کنم خیلی دلم برات تنگ شده بود بالاخره یک روز قبل از عملم تو رو آوردن پیش من اومده بودی ملاقات مامانی اونجا بهت شیر دادم نمی دونی چقدر خوشحال شدم دلم می خو...
7 خرداد 1390

قبل از 10 روزگی

عزیز دل مامان وقتی 7 روز از به دنیا اومدنت گذشت متوجه شدیم که زردی داری خلاصه بعد از آزمایش دادن با هم رفتیم بیمارستان و بستری شدی این هم عکساته ببین چقدر گناه داشتی !!! بدنت پر از مو بود عکس سمت چپ از دستگاه بیرون آوردمت تا بهت شیر بدم جوری منو نگاه می کنی که انگار یه مهندس واقعی هستی ببین چشمات چقدر قشنگه عسل من ...                                                  ...
7 خرداد 1390

بدون عنوان

روزی که به دنیا اومدی همه خیلی نگران بودن آخه یه ماه زودتر وارد این دنیا شدی ... وقتی بزرگ شدی برات تعریف می کنم که مامانت چقدر سخی کشید وقتی تو توی دلش بودی...  اون روز همه پشت در اتاق عمل دعا می کردن خودم هم خیلی دعا می کردم که تو سالم باشی وقتی به دنیا اومدی انقدر صدات ظریف بود و نازک با زور گریه می کردی جون گریه نداشتی ولی وقتی گفتن که سالمی خدا رو شکر کردم راستی روز عید غدیر بود که خدا تورو به ما داد خیلی به مامان بزرگت که دیگه بین ما نیست التماس کردم که تو سالم باشی آخه اون سیده بود توی روز عید غدیر خلاصه مامانم یه عیدی به من داد تو رو ... عشقمو ، نفسمو  اگه تو نبودی من چطوری زندگی می کردم فقط دلخوشیه من تویی زودتر بزرگ ش...
30 ارديبهشت 1390

بدون عنوان

سلام عزیز دل مامانش امروز صبح وقتی بیدار شدی مثل همیشه خوردنی بودی با بابا رفتی حمام و وقتی اومدی طبق معمول از من شیر خواستی آخه هر وقت از حمام میای باید شیر بخوری تا حالت جا بیاد نوش جونت عزیزم قربونت برم الان هم که دارم وبلاگتو می نویسم خوابیدی دیگه باید بیدار بشی دوستت دارم عزیزم ...
30 ارديبهشت 1390

بدون عنوان

ایلیای ما ، نفس ما ، عشق ما از امروز داریم روی وبلاگت کتر می کنیم وقتی بزرگتر شدی بقیشو خودت ادامه بده باشه قربونت برم ...
25 ارديبهشت 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Iliya story می باشد